خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





خاطره

    .
    بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا… کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری… دیدم گند زدم یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم دیدم صدای جیغ میاد… گفتم آقا گندش در اومد… رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت &€_^&€£ پاشو گذاشته تو سینی… اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن… شب بابام میگفت حلوا بخور بدبخت شفا بگیری جا پای حضرت €£_*&ست … من که میدونستم پای خودمه لب نزدم به زور بهم دادن!! <br>
<strong>این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.</strong>
<br>
<div class= منبع

برچسب ها : حلوا ,سینی ,
خاطره

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده